بعد از اين روز من به هر عشق جهان می خندم هركه آرد سخن دل به ميان می خندم من از ان روزی كه دلدارم رفت به هوس بازی اين بی خبران می خندم خنده ی تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه بدان می خندم هر از گاهی نمی خواهی، تو همراهی و آگاهی که من بی تو بميرم در شبانگاهی سر راهی کنون اندر جنون غرقم و غم هايم فزون باشد ببين اين دل بُوَد غرقِ به خون ، در سينه ام آهی روان گردم دوان ، تا کوی دلداری، جوان گردم به شوق ديدنش، تاب و توان يابم به همراهی نگويم حرف جام و می، نجويم عشق را از وی بهارم هست همچون دی، بود صبحم، شبانگاهی گناهم چيست؟ آخر اين تحمل از برای کيست؟ فقط هجران بلرزاند دل عاشق ، هر از گاهی فدايت کرده ام جان را، بگستردی تو آن خوان را نشستم در خيالت از سر شب تا سحرگاهی من اول روز بايد درک می کردم که تو چونی توانم نيست ديگر تا کنم در عشق، همراهی مست گلبرگ های نازکش شده بود، و مست تر وقتی بارانی شده بود! کسی میگفت تا انتها هست..... انتهای هر چیزی... عشق، احساس، اشک، لبخند، تا انتهای دنیا...... کسی میگفت بی گل یاس زندگی بی معناست... میگفت با او هرروز عاشق تر میشود! تا آخرین کوچه ی وجود یاس رفت و برگشت... و او را نیز عاشق کرد! عاشق نه... دیوانه! دیوانه کرد چون گویی خود یاس بود در کالبدی دیگر... که بوی باران میداد... و این یاس و باران که در هم می آویختند، کسی نبود که مست نشود! آن روزها همه جا پچ پچ از عشق آنها بود... نگاه ها همه به دنبال یاسی برای خود یا بارانی برای وجودشان میگشت... اما یافت نمیشد! که آنها تک بودند... و به گمانشان قرار بود تا انتها یکه بمانند... همچون "من ٍ او"... که نه من باشد و نه او.... امــــا........ این اما جای سخن های بسیاری دارد... بگذار کسی دیگر بنویسد! با رخ ماهت دلم کردی شکار قد و بالایت نگارم همچو کاج این دلم با دیدنت شد هاج و واج گر چه دستانم ز دستانت جداست در دلم از داغ دوری زجه های نینواست گر چه دورم در کنارت نیستم در دلم آهسته از دوری تو بگریستم لیکن این دل از وجودت روبراست که وجودم از وجودت پا به جاست لحظه هایم با وجودت جان گرفت بی سرو سامانی ام پایان گرفت حال و روزم با حضورت دیدنی است میوه ی عشق از وجودت چیدنی است قطره ی عشقت چو بر این دل چکید بیکران شد در دلم از عشق تو این دل تپید چون که روی ماه تو بر دو چشمانم دمید هر چه غم بود و بلا از دلم یکجا پرید با قدومت فصل دل را تو بهاری کردی این دل سر در گریبان خودش را تو هوایی کردی شب تاریک و سیاهم را تو سپیدی دادی همچو پیکی به دلم مژده شادی دادی من چه گویم از حضور پاک تو چون بهاری شد هوای یار تو تا که خواهم تا بگویم وصف یار بر زبانم واژه ها آید به زار بیای از دیار خود به شهر من سفر کنی کاش می شد قشنگ من به این دلم نظر کنی تا که با هر نفست غصه رو در به در کنی کاش بودی که لحظه ای رو کنار تو پر بگیرم دم به دم کنار تو عشقمو از سر بگیرم کاش می شد که فاصله از بینمون پر بگیره همه لحظه های بی تو رنگ بودن بگیره کاش بدونی که چه سخته روزا رو به شب رسوندن همه لحظه ها رو بی تو ولی با یاد تو بودن بزار از وجود تو شوق پریدن بگیرم هر نفس برای تو ُ برای عشقم بمیرم اگه پا به پا باشی کنار این دل بمونی می تونی غزل غزل عشقو تو چشمام بخونی واسه اشکای تو چشمام یه کمی دل می سوزوندی عهد عاشقی رو بستی ولی تو وفا نکردی از الفبای رفاقت جز جفا ز بر نکردی یه روزی مثل پرنده روی بوم من نشستی اومدی و با حضورت شیشه ی غمو شکستی یادمه که روز اول تو قسم خوردی به عشقم که تا روزی زنده هستم عاشق کسی نمی شم منم در جواب گفتم قدمات روی دو دیده به خدا قسم که چشمام مثل تو هرگز ندیده دل ساده فکرمی کردش تو یه همراهی و همدل نمی دونست پر می گیری اون میمونه و غم دل خیلی ساده این دل من شد اسیر اون نگات ولی ساده تر شکستش توی غربت چشات رفتن و گذشتن از عشق واسه تو چه ساده بوده انگاری از روز اول تو دلت عشقی نبوده تو زدی ُشکستیُ رفتی من موندم با بیقراری جز صداقت تو چه دیدی که شدی ز من فراری دیگه بعد رفتن تو روزگار من چه سرده جای عشقت توی قلبم پر غصه پر درده تو بیا فقط بگو که من چه جرمی کرده بودم مگه غیر این بوده که به تو دل سپرده بودم باشه رفتی به سلامت ُ منو این اشک و ندامت ولی می مونه تو یادت تو دلم تا به قیامت....
![]()
![]()
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجننی پیرت میکنه.
این شعر و تقدیمت می کنم:
چه میشد که مرزی نمی بود
برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود
چه میشد نبض شقایق
طپش های هر قلب عاشق
و عشق آخرین حرف ما بود
چرا نه ؟
چه میشد که دست من و تو
پل محکم عشق میشد، برای تمامی دنیا
و دنیا پر ازشوق پروانه ها بود
و جنگل ره آورد گل دانه ها بود
چرا نه؟
چه میشد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه میشد که خواب گل سرخ
به رویای ما رنگ میزد و رویا همان زندگی بود
چرا نه؟
و دل شیشه غصه بر سنگ میزد
چه میشد که انسان عاشق
دلش بال پروانه ها بود
و با عشق می ماند، با عشق می خواند
وانسان کمال خدا بود
چرا نه؟
چه میشد که بلوغ ستاره
فضای شب تیره زندگی را
پر از شعر خورشید می کرد
چه میشد فروغ سپیده
کویر همه آرزوهای ما را
گلستانی از عشق و امید می کرد
چه میشد که هوهوی مرغ شباهنگ
دل صخره و کوه را آب می کرد و دریا حریم غم و غصه هاشو
گذرگاهی از اشک مهتاب می کرد
چرا نه؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


![romantic-ringtone[www.mihandownload.com].jpg](http://mihandownload.com/romantic-ringtone%5Bwww.mihandownload.com%5D.jpg)

